تبليغاتX
کلبه ی افکار
افکار انرژی هستند ، و شما میتوانید دنیای خود را با افکارتان اباد یا نابود سازید.
 

 

  درود

همراهان نا پیدای من...

چند روزیه  اصلا حالم خوش نیست،حتی حال کانکت شدن رو هم نداشتم چه برسه به آپ شدن...

یه جورایی دلم بد جوری گرفته،از همه چیز ،از دست این زمونه،از دست آدماش،از دست افکار کهنه و پوسیده و.....

داشتم کتاب «چنین گفت زرتشت » رو می خوندم ،به این قسمت رسیدم که در مورد زن گفته چندید بار

خوندم اما چیز زیادی ازش نگرفتم برا همین فکر کردم اینجا بنویسمش تا از دوستان،هرکس خوند و

تونست بهم کمک کنه ....

ممنون

بدرود...! 

 

                        در باره ی زنان پیر وجوان

 زرتشت :

امروز ، همچنان که به راه خود می رفتم ، به ساعت فرو نشستن خورشید زنی پیر با من رویارو شد وبا روانم چنین گفت :

« زرتشت با ما زنان سخن بسیار گفته است. اما از زنان با ما هیچ نگفته است.»

و من او را پاسخ گفتم: « از زنان تنها با مردان سخن باید گفت.»

او گفت:« با من نیز از زنان بگوی.من چندان پیر هستم که همان دم فراموش کنم.»

ومن درخواست پیر زنک را به جای آوردم و با او چنین گفتم:

همه چیز زن معما ست و همه چیز اش را یک راه گشودن است که نام اش آبستنی ست!

مرد وسیله ایست برای زن . هدف همیشه بچه است. اما زن برای مرد چیست؟

مرد راستین خواهان دو چیز است: خطر و بازی. ازین رو زن را همچون خطرناک ترین بازیچه می خواهد.

مرد را برای جنگ باید پرورد و زن را برای دوباره نیرو گرفتن جنگ آوران . دیگر کارها ابلهی ست!

جنگ آور میوه ی بسیار شیرین دوست نمی دارد. ازین رو دوستار زن است.

زیرا شیرین ترین زن نیز تلخ است.

زن کودک را به از مرد در می یابد، اما کودکی در مرد از زن بیش است.

در مرد راستین کودکی پنهان است که خوش دارد بازی کند . بیایید ای زنان و کودکی مرد را دریابید!

زن بازیچه ای باد پاک و ظریف، همچون گوهری ، رخشان از فضیلت های جهانی که هنوز در کار نیست.

در عشقتان فروز ستاره فروزان باد! و امیدتان این باد: « باد که ابر انسان را بزایم!»

در عشقتان دلیری باد ! با عشقتان بتازید بر آن کس که در شما هراس می انگیزد.

عشق شما فخر شما باد ! زن جز این کمتر فخری می شناسد. و اما فخر شما این باد: بیش از آن دوست بدارید که دوستتان می دارند و در این کار هرگز از هیچ کس وا پس نمانید.

مرد را از زن هراس باید آنگاه که زن عاشق است. چه آن گاه که زن همه چیز را فدا می کند و هیچ چیز دیگررا  در نظرش ارجی نیست.

مرد از زن هراس باید آنگاه که زن بیزار است. زیرا مرد تنها در ژرفنای روان اش شریر است، اما زن بد ذات است.

زن از چه کس از همه بیش بیزار است؟ آهنی به آهنربا چنین گفت: « از تو از همه بیش بیزارم که کشش داری ، اما نه چندان که به خود بکشانی.»

 

شاد کامی مرد این است: من می خواهم. شادکامی زن این : او می خواهد.

زنی که با تمامی عشق اش فرمان می بَرَد، چنین می اندیشد : «بنگر که جهان هم اکنون کامل شده است!»

زن می باید فرمان بَرَد تا برای رویه ی ِ خود ژرفایی بیابد. نهاد ِ زن رویه است, لایه ای پر جنب و جوش بر روی آب های کم ژرفا.

اما نهاد مرد ژرف است و رودش در غار های زیر زمینی می خروشد. زن قدرت او را حس می کند، اما آن را در نمی یابد.

آن گاه پیر زنک مرا پاسخ گفت: « زرتشت چه نکته های باریکی گفت، به ویژه بهر ِ آنان که چندان جوان اند که به کار آید شان.»

« شگفتا که زرتشت چه کم آشنایی با زنان دارد و با این همه از آنان چه درست سخن می گوید! آیا این نه از آن روست که درباره ی زنان هرچه بگویی درست است!»

« اکنون برای سپاس ، این حقیقت کوچک را بپذیر ! البته من برای رسیدن به آن چندان که باید موی سپید کرده ام.

« نهان اش کن و دهان اش بگیر ! وگر نه به بانگ بلند فریاد خواهد کرد، این حقیقت ِ کوچک!

گفتم : « ای زن ، حقیقت کوچکت را به من ده!» و پیرزنک چنین گفت :

« به سراغ زنان می روی؟ تازیانه را فراموش مکن!»

 

 

چنین گفت زرتشت.

 




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 12:0 PM توسط ..:: احمد ::..

 

  بازم دلم گرفته ... اومدم تا دوسه خطی بنویسم تا شاید یه کم آروم بشم...

نمیدونم چی بنویسم! از کجا شروع کنم ! وحتی...

همیشه وقتی دلم میگیره و ناراحتم تنها نوشتنه که ارومم میکنه هرچند من

حتی الفبای نوشتن رو هم نمی دونم...

الان هم اومدم اینجا تا یه کم آروم بگیرم اما قبلش وقتی به و ب گاه چندتا از دوستان

سر زدم دیدم مثل همیشه حرفای دلم اونجان .

توی نامه های دلتنگی مریناز عزیز دو قطعه شعر قشنگ از دوست با ذوق و هنر مند ش

"سعیده" گذاشته که واقعا به من آرامش داد...

می نویسم تا...   

***
دلم تنگ است

دلم بی تاب یک لحظه است

دلم سر شار از این درد است

دلم آهسته می گوید

نوازش ها نوازش ها

دلم یک بوسه می خواهد

نمی دانم نمی دانم

وجودم سخت بیمار است

گرفتار کدام درد است

نمی دانم نمی دانم

چشم هایم سخت می بارند

گلویم هق هقی دارد

نگاهم یکریز و پی در پی

به دنبال تو می گردد

نمی دانم نمی دانم

***      ***    ***
شاید
شاید وقتی دیگر تو را دیدم

تنها
تنها در کنار تک درخت آ زادی

و آن روز
و آن روز دیگر نخواهم گذاشت

فراموشی تو را برباید.

....




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 12:21 PM توسط ..:: احمد ::..