آه.... وقتی الان یک لحظه نگاهم به چشماش افتاد، غم بزرگی به یکباره روی وجودم سنگینی کرد، چند روزه نمی تونم توی چشماش نگاه کنم...!
این اواخر خیلی غمگین و داغون به نظر می رسید چهره اش هم خیلی شکسته شده ، وقتی فهمیدم داره بیماریشو از ما پنهون می کنه...، وقتی دیدم یواشکی داره اشکاشو پاک میکنه تا ما نفهمیم .....
خدایا بعضی وقتا چقدر زندگی تلخ میشه،
اما بازم ازت ممنونم چون میتونست تلخ تر از این بشه ...
و مطمئنم تنهاش نمیذاری چون اون خیلی بهت ایمان داره، چون بهت اعتماد داره....
این چند وقت خیلی حالم گرفته بود، قرار نبود حالا حالا ها آپ کنم ، فقط همون نگاهی که ازش نوشتم باعث شد تا بغضم بترکه و بیام توی این خلوت !
چند روزه اونقدر ناراحت و نگرانم که اصلا حال دیدن کسی روهم ندارم. حتی از نزدیکترین دوستام هم....
دوستایی که یه روزی....
بگذریم...
امشب وقتی توی شهرقدم می زدم شلوغی مغازه ها رو دیدیم ، دیدم که پیرزنی داشت برای بچه ی 4 یا 5 ساله خودش کفش می خرید. پیرزنی که از نوع پو شش خودش میشد فهمید که برای خریدن این کفش کوچک چه سختی هایی که نکشیده .... یا اونطرف خیابون پسر بچه ای که با حسرت به تنگ ماهی نگاه میکرد. و مردی که با اشتیاق برای شاد کردن دل کودکش به سمت یک حراجی میرفت تا شاید اونجا بتونه متناسب با جیبش لباس و کفشی بخره.....
اونوقت بود که یادم اومد امروز آخرین روز ساله و فردا روز عید ....
با اینکه میدیدم از مدت ها قبل دوستان و اطرافیانم برای خریدن لباس ،شخصیت ومعرفت ویا حتی انسانیت و... خودشون رو به چه آب و آتیشی میزنند، فراموش کرده بودم عید نوروزی هم هست،...
سال 86 هم مثل سالهای قبل گذشت. اما من فکر میکنم یکی از سالهای تلخ عمرم همین سال 86 بود هرچند توی این سال خدا هدیه های بزرگی رو به من و خانوادم داد اما خوب یه خورده به خاطر این موضوع اخیر هم میتونه باشه اما خوب شاید تقدیر این چنین بوده...
نمی دونم ! امیدوارم سال جدید بهتر باشه....
سال هشتادوشیش من
چه روزهایی رو گذروندیم ، با همه تلخی ها و شیرینی هاش ...
چه لحظه های رو گذروندیم ، سخت و دشوار ، اما همراه با کلی خاطره...
چه شبهایی رو تنها توی اتاقم نشستیم و با سوز نی هم نوا شدیم...
چه دوست داشتن هایی رو تجربه کردیم... و چه دوست هایی...و چه دوستی هایی....
چه یاد داشت هایی رو نوشتیم و پاره کردیم .... تا کسی نفهمه ... تا کسی نخونه.... تا کسی ندونه....
چه قول هایی دادیم و شکستیم... و باز تکرار کردیم و فراموش....
تموم شد.! همه چیز تموم شد. مثل بهار هشتادوشیش.... مثل تابستون گرمش.... مثل پاییز.... مثل زمستون پر برفش با اون سرمای بی سابقه و ابرای بی بارونش....
اما من هستم . همون من همیشگی....، تنهایی من هم هنوز تنهاست.... و غم ها که دمشون گرم،هنوز منو ترک نکردند و جالبه این روزا بیشتر هم شدن تا منو از تنهایی در بیارن....
و شب ، با همون سکوت و تاریکی ، البته نی و حکایت هاش هم هنوز هستند...
و خدایی که در این نزدیکی ست...
دو ستای خوبم الان که دارم این مطالب رو تایپ میکنم تقریبا کمتر از ده ساعت دیگه به پایان سال 86 مونده، اگه توی همین چند ساعت این پست رو خوندین ازتون عاجزانه میخوام تا لحظه ی تحویل سال برای همه دعا کنیم
برای همه ی بیماران... همه اونای که به دعای ما نیاز دارن...
و برای ریشه کن شدن فقر از جامعه...
مهم نیست چه دینی داری و مهم نیست چقدر پیش خدا قرب داری...
مهم اینه که دعا کنی ...
بدرود....!
درود ..
همراهان نا پیدای من...
چند روزیه غم سنگینی روی سینه ام سنگینی می کنه . نمیدونم شاید من ضعیف شدم و زندگی می خواد یه جورایی خودی بهم نشون بده .
خیلی خسته ام خسته ...
توی یه شرایط خیلی سخت قرار گرفتم.و کاملا هم نا امید از ادامه....
اصلاهم حال انجام هیچ کاری رو ندارم...
اومدم تو کلبه ام تا از دوستای خوبم تشکر کنم.و پوزش از اینکه میخوام برا چند وقتی این کلبه افکار تنهایی رو تنها بذارم...
شاید بایستی عزیزی بگوید
«واسه همیشه خدا نگهدار» تا برود برای همیشه
شاید باید ساعت ۵:۳۲:۱۷ عصر بگی«خدا نگهدار خدا نگهدار ....
و بشکنی تو ی هق هق سکوتت
تا بفهمی خدا حافظ یعنی چه....
خدا حافظ همین حال..همین حالا که من تنهام..
خدا حافظ واسه اینکه نبندی دل به رویا هات...
بدرود...!
..
.