زندگی یک گل سرخ است
پر از عطر...
پر از خار...
پر از برگ لطیف...
یادمان باشد
اگر گل چیدیم
عطر
خار
گل
برگ
همه
همسایه ی
دیوار
به
دیوار
هم اند....
درود...!
همراهان نا پیدای من
منو ببخشین که چند وقته افکارمو سرکوب میکنمو کلبه ام رو سوت و کور رها کردم...
نمیدونم چرا حالی برای نوشتن نیست.شاید احساسم یخ زده....
امشب اگه این سرما و برف و دلتنگی گوشه ی اتاقم .کنار بخاری جمع نشده بودندو منو برای نوشتن تحدید نمی کردند.حالا حالاها این کلبه خاموش بود....
چند روزی بود بنا به احتیاج به یک مسافرت (که بعدا مینویسمش)رفته بودم.
امروز صبح برگشتم...
حرفهای زیادی دارم اما نه حالی برای نوشتن....
نمیدونم دلم بود یا دستام که منو بردند سراغ حافظ و اون هم گفت اینو بنویس:
بوی خوش تو هرکه زباد صبا شنید از یار آشنا نفس آشنا شنید
اینش سزا نبود دل حق گزار من کز غم گسار خود سخن ناسزا شنید
یارب کجاست محرم رازی که یک زمان دل شرح آن دهد که چه گفت وچه ها شنید
....
حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس
در بند آن مباش که نشنید یا شنید
بدرود...!