تبليغاتX
کلبه افکار


کلبه افکار

حقیقت هرگز تلخ نیست ، دریافت ما از حقیقت تلخ است.





















سلام دوستان و همراهان عزیز

اولین ساعات زمستانتون به خیر

امروز بعد از تقریبا ۸۰و اندی روز اومدم خونه......

شدیدا هم سرما خودرم و حالم خرابه......

فقط اومدم فرا رسیدن ایام محرم و سوگواری عاشقان حق و حقیقت رو تسلیت و

هچنین یلدا رو  به همه تبریک بگم..................

...............

........

.........

...............

.....

...

انشالله حالم خوب بشه بر میگرم........

نوشته شده در سه شنبه یکم دی 1388ساعت 1:3 توسط احمد| |

 

به قول سید مهدی  " بامداد اولین یکشنبه پائیز۸۸ همتون بخیر"

مطمئنا نوشته های ما توی این وبگاه ها بی ربط با احوالاتمون نیست. یکی شاده شاد می نویسه. یکی غمگینه غمگین می نویسه. یکی عاشقه عشقولانه می نویسه. یکی عذاب وجدان داره یکی نداره یکی گرفتاره یکی فکرش مشغوله یکی.... خلاصه هرکسی یه جوری مینویسه دیگه....

اما بعضی ها اونقدر پر هستن یا حرف دارن که بهترین راه رو سکوت میبینن.....

حالا... این چیزایی که نوشتم شاید ربطی به چیزایی که میخوام بنویسم نداشته باشه اما فقط خواستم نوشته باشم.

منم امشب حالم یه جورایی بود که اومدم سراغ فروغ عزیز و از آلبوم اسیر فروغ می نویسم.

رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود


رفتم که داغ بوسه پر حسرت ترا
 با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم


 رفتم ‚ مگو ‚ مگو که چرا رفت ‚ ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پرده خموشی و ظلمت چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یکباره راز ما


رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی


من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
 از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم


ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعله آتش زمن مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر


روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

اهواز-مهر ماه ۱۳۳۳

نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 5:44 توسط احمد| |

 

با درود فراوان به تمامی همراهان...!

امشب  بعد از مدتی اول یه سر زدم به ابو سعید ابولخیر

                                          یا رب نظری بر من سرگردان کن             لطفی بمن دلشده حیران کن

                                          با من مکن آنچه من سزای آنم               آنچ از کرم و لطف تو زیبد آن کن

بعدش رفتم سراغ شاملوی عزیز

 

ترا دوست می دارم

طرف ِ ما شب نيست
صدا با سکوت آشتي نمي‌کند
کلمات انتظار مي‌کشند
 

من با تو تنها نيستم، هيچ‌کس با هيچ‌کس تنها نيست
شب از ستاره‌ها تنهاتر است...
 


 

طرف ِ ما شب نيست
چخماق‌ها کنار ِ فتيله بي‌طاقت‌اند
 

خشم ِ کوچه در مُشت ِ توست
در لبان ِ تو، شعر ِ روشن صيقل مي‌خورد
من تو را دوست مي‌دارم، و شب از ظلمت ِ خود وحشت مي‌کند.

 

 امروز تقریبا ۸+۱ ماه از خدمت مقدددس سربازززی هم گذشت. و چون میگذرد....

به اندازه تمامی روزهای ننوشتنم حرف دارم. شاید به اندازه تمامی حرف های نزده ام....

اما....

مرخصی هم تا ۲-۳روز دیگه تموم میشه و باید برگردم....

بیایید قدری برای هم دعا کنیم...

بدرود...!

نوشته شده در پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 2:1 توسط احمد| |

 

 

خنده درونم را باد با خود برد. جایی هم برای گریه نیست.

اما من تسلیم نخواهم شد و با خود حتی گریه را زمزمه نخواهم کرد.

اگر دیگر مهلتی برای ماندن هم نباشد.

از ضعف و هرآنچه پیغام آور اوست بیزارم.

اما با لجبازی کودکانه و چند تکه چوب چگونه می توان در برابر شکوه مرگ ایستاد؟

و چگونه می توان نایستاد وقتی مفهوم صمیمانه خنده را دیر زمانی نیست که میدانی؟

برای پایان خوشبختی هنوز زود است.....

 

 

سارا کریمی 

نوشته شده در یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 0:28 توسط احمد| |

از زندگانی ام گله دارم جوانیم

شرمنده جوانی از این زندگانی ام

دور از کنار مادر و یاران مهربان

زال زمانه کشت به نا مهربانیم

دارم هوای صحبت یاران رفته را

یاری کن ای اجل! که به یاران رسانیم

پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق

داده نوید زندگی جاودانیم

چون یوسفم به چاه بیابان غم اسیر

وز دور مژده جرس کاروانیم

یک شب کمند گیسوی ابریشمین بتاب

ای ماه ! اگر ز چاه بیرون می کشانیم

گوش زمین به ناله من نیست آشنا

من تایر شکسته پر آسمانیم

گیرم که آب و دانه دریغم نداشتند

چون میکنند با غم بی هم زبانیم

گفتی که آتش بنشانی ولی چه سود

برخاستی که بر سر آتش نشانیم

در خواب زنده ام که تو می خوانیم به خویش

بیداریم مباد که دیگر نرانیم

شمعم گریست زار به بالین که شهریار

من نیز چون تو همدرد سوز نهانیم

 

استاد شهریار

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 12:51 توسط احمد| |

                                                  

 

 

 

                       

نوشته شده در شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 1:49 توسط احمد| |


Design By : Night Skin