تبليغاتX
کلبه ی افکار
افکار انرژی هستند ، و شما میتوانید دنیای خود را با افکارتان اباد یا نابود سازید.
 

  بازم دلم گرفته ... اومدم تا دوسه خطی بنویسم تا شاید یه کم آروم بشم...

نمیدونم چی بنویسم! از کجا شروع کنم ! وحتی...

همیشه وقتی دلم میگیره و ناراحتم تنها نوشتنه که ارومم میکنه هرچند من

حتی الفبای نوشتن رو هم نمی دونم...

الان هم اومدم اینجا تا یه کم آروم بگیرم اما قبلش وقتی به و ب گاه چندتا از دوستان

سر زدم دیدم مثل همیشه حرفای دلم اونجان .

توی نامه های دلتنگی مریناز عزیز دو قطعه شعر قشنگ از دوست با ذوق و هنر مند ش

"سعیده" گذاشته که واقعا به من آرامش داد...

می نویسم تا...   

***
دلم تنگ است

دلم بی تاب یک لحظه است

دلم سر شار از این درد است

دلم آهسته می گوید

نوازش ها نوازش ها

دلم یک بوسه می خواهد

نمی دانم نمی دانم

وجودم سخت بیمار است

گرفتار کدام درد است

نمی دانم نمی دانم

چشم هایم سخت می بارند

گلویم هق هقی دارد

نگاهم یکریز و پی در پی

به دنبال تو می گردد

نمی دانم نمی دانم

***      ***    ***
شاید
شاید وقتی دیگر تو را دیدم

تنها
تنها در کنار تک درخت آ زادی

و آن روز
و آن روز دیگر نخواهم گذاشت

فراموشی تو را برباید.

....




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هفتم تیر 1387ساعت 12:21 PM توسط ..:: احمد ::..

 

 

 

             درود

            چند روزیه درگیر امتحاناتم و مثلا نشستم دارم درس میخونم ...

            شبا که تا ساعت  یک و نیم دو سر کارم روزا هم که خواب و ...چند صفحه ای درس...

            امروز داشتم کتابمو ورق میزدم دیدم گوشه اش یه جمله ای یاد داشت کردم .

             یه حرف جالبی که استادمون گفته بو د ومن خوشم اومد و....

            فکر کردم بهتره اینجا بنویسم تا بقیه ...

            اول لازمه بگم داشتم کتاب  مکانیک خاکم رو میخوندم و موضوع خاک رس بود.

            استاد ما همیشه از پیچیدگی خاک رس میگه و اینکه شناختن رس خیلی کار دشواریه

            هم از لحاظ ساختار فیزیکی وهم رفتارش هنگامی که رطوبت بهش برسه و میگه 

             کلا رس خیلی مرموزه و بعدش به شوخی می گه مثل آدما !

            حالا چیزی که من خوشم اومده بود و یاد داشت کرده بودم اینه که استاد میگفت

 

            " خداوند انسان رو از خاک آفرید و حتما جنس اون خاک رس بوده

            چون بین پیچیدگی  انسان و رس شباهت های زیادی وجود داره ..."

 

            حالا صحیح یا غلط بودن موضوع رو کار ندارم ...

             اما واقعا چرا بعضی آدما پیچیده و مر موز هستند و برخی دیگه ساده و زود باور ...

 

             به امید فردایی شاد اما روشن...!




لينك ثابت نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 4:50 PM توسط ..:: احمد ::..

 

 

درود...

 همراهان نا پیدای من. !

 

 نمی دانم، نمی دانم و نمی دانم را خوب میدانم.

 چرا که همیشه آخرش به همین نمی دانم می رسم...

 

شاید گرفتاری و کار و زندگی و درس و ... همه و همه بهونه هایی باشند برای ننوشتن ، اما هر فکری این بهانه ها را نمی پذیره .

 

تقریبا یک ماه قبل ، یعنی 18 اردیبهشت سالروز تولد من بود. یعنی بیست و چهار تا18 اردیبهشت قبل من پا به این کره خاکی گذاشتم. گفتم من،! راستش خودمم نمی دونم این من کیه ، چیه ، کجاست ،و هزار تا سوال دیگه اما میدونم احمد صدام میکنن.

 

مثل بقیه آدما راه می رم، حرف می زنم، لباس می پوشم وزندگی می کنم.و.... ولی  خیلی هاشون رو قبول ندارم.

اما از وقتی خودمو شناختم .اینجوری بهم یاد دادن، مجبور کردن که اینجوری باشیم.البته همه اینجوری هستیم .

و اگه یه ذره بخوایم خودمون باشیم و اون طوری که دلمون می خواد بپوشیمو راه بریم و... اون موقع یه مارکی بهمون می چسبونن  یه جورایی بهمون نگاه می کنن که....

بی خیال ، ما برا خودمون زندگی می کنیم ، پس هر کی هر طور دوست داره فکر کنه....

 

 




لينك ثابت نوشته شده در جمعه هفدهم خرداد 1387ساعت 12:12 PM توسط ..:: احمد ::..

 

 

 

 

آه....

...خیلی دلم گرفته از خیلی ها...

 

 

امشب اصلا حال آپ شدن نداشتم، الان داشتم با یه دوست و رفیق  قدیمی حرف می زدم .

حرفایی زد که خیلی دلم گرفت، خیلی ناراحت شدم، هیچ چیز آرومم نمی کرد بجز نوشتن...

 

برا همین اومدم اینجا تا براش بنویسم ، می دونم شاید هرگز نیاد ، شاید هرگز نخونه یا شاید هم بخونه اما براش اهمیت نداشته باشه که بخواد جواب بده.

آخه خوش مرام خیلی وقتا تو این وب منتظرت بودم اما.....

 

 امشب از اینکه حرف دلت رو بهم زدی ناراحت نشدم.!

از اینکه بهم گفتی مغرورم ....

از اینکه بهم گفتی اخلاقم.....

از اینکه بهم گفتی مشکل دارم...

از اینکه بهم گفتی از سال 86 به بعد رفتارم....

از اینکه بهم گفتی بقیه دوستان چه فکری در مورد من می کنند...

از اینکه بهم گفتی من همیشه به قول خودت توی dream هستم

 از این حرفا ناراحت نشدم...

 

می دونی از چی ناراحت شدم...؟

می دونی چرا وقتی این حرفا رو زدی دلم گرفت...؟

و چرا الان اینجا دارم جواب میدم.

 چون هرگز نفهمیدی و نپرسیدی که من چرا اینجوری شدم...

چرا رفتارم با تو اینجوری شده...؟!

چرا بهت زنگ نمیزدم ...؟!

چرا وقتی می اومدی و میرفتی ، نمی اومدم...

آخه با معرفت ، تو نمی دونی من یکساله دارم چه عذابی میکشم....

تو حتی نفهمیدی چرا من اینقدر تنها شدم ....

تو حتی نفهمیدی من روزها و شبها با چه دردی و رنجی توی خلوت خودم تنها بودم و تو ....

آره من تو رویا یا به قول خودت dream  زندگی میکنم.

تو که تنها رفیقم بودی....

حتی تو هم منو تنها گذاشتی ...

حتی تو هم وقتی یکی رو پیدا کردی که تنها یی هات و دلتنگی ها ت رو باهاش پر میکردی ، به راحتی منو فراموش کردی ...

اونقدر که حتی جواب sms هامو نمیدادی چه برسه به....

آه نذار بگم ... هرچی بیشتر فکر میکنم بیشتر دلم میگیره ..

از اون سفر مهمی که رفتی ...

از اون نامه ای که برات نوشتم...

از اون قولایی که دادی و اما....

نمی دونم ، شاید خودت همه اینا رو می دونی اما نمی خوای به رو خودت بیاری، تا مثل همیشه ثابت کنی خیلی بزرگی و ...

اون وقت میگی من غرور دارم...

یا به قول خودمون هوای من بالا رفته....؟؟!

اما اینو هم بدون هرگز خوبیهایی که در حقم کردی رو فراموش نمیکنم.

هرگز هدیه هایی رو که برام گرفتی فراموش نمیکنم.

هرگز فراموش نمیکنم که این جایی که الان رسیدم رو مدیون تو ام.

 

آه ...

خدایا منو ببخش که این حرفا رو میزنم.

حالم از این دنیا و آدماش به هم میخوره...

خیلی خسته شدم ..خیلی ...

خدای ازت ممنونم که منو با تنهایی رفیق کردی...

 

و تو ! دوست خوبم، تویی که همیشه فکر میکردم می تونم مثل برادر روت حساب کنم.

                                  هر طور دوست داری در مورد من فکر کن.....

بذار هرکی هر طور دوست داره فکر کنه....

....

...

..

.

 

 




لينك ثابت نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 2:51 AM توسط ..:: احمد ::..